
یک لحظه بودن !یخ زدگی های سکوت سنگین نگاه های کشدار بی مورد روی سر و صورت و شانه های- آدم های بیخودی شبیه- را آب میکند !
نه فقط شبیه آن بالا بلند سر به هوای پارک که گوشی هدفونش مستاصل روی کتفش تاب میخورد نیستی بلکه شبیه آن غریبه که از لابه لای رده رده های قطار آن طرف ریل آهن منتظر علامت سبز سوزنبان سوت میزند هم نیستی.
شبیه آن مرد خسته ای هستی که سر قله های افتخار فتح یادش رفته انگیزه اش را ببوسد،که یادش رفته این همه تمرین عشق را، همه آن سر پنجه در گیسو و آن نم نم نی نی چشمان ...
بیشتر شبیه استکان چای گرم و مطبوعی هستی که تکه شکلاتی کنارت آب شده است بی آنکه بفهمی در چه درجه حرارتی و در چه زمانی ....
فرقی نمیکند! حالا از فرت نوشتن،قوزک انگشت قد بلند دست راستم درد میکند.