
ژانر این آدما که هر چی میگی اولش یک "نه " قرّا میگن
بعدعین حرف تو رو بدون یک واو پس و پیش میزنند!
پ.ن :دوستان توجه کنند تشدید میشه: شیفت آی ( نه چیزیم نشد آی یعنی" i" این)
بچه های مثلا فرض بگیر راهنمایی دبیرستانی
شاید برمیگرده به همون حس تن تن خواندن !
ولی الان یک کتاب شروع کردم به اسم " روزانه های یک پسر شل و ول "
اونقدر خنده دار و جالبه که به فکرش افتادم ترجمه اش کنم !
از وقتی ترجمه هُل هُلکی یک مقاله ام تو مجله چاپ شد جوگیر شدم که نه انگار ما هم بله ! میتونیم.
فقط وسطاش رو نمیدونم چیکار کنم احتمالا تو ایران سانسور میشه یا چطوریه
مثلا پسره با دخترای کلاسشون مشکل پیدا میکنه ! اینکه چی بالانس هایی باید بزنه تا توجه دخترها رو جلب کنه و و و ...
کسی از مبحث سانسور مطبوعات خبر داره؟
فکر کنم کارم رو شروع کنم و برای چاپش بهتره صبر کنم تا دولت اصلاحات ![]()
خوشم میاد از این خانواده منسجم
همه دختر خاله پسر خاله دختر دایی پسردایی دختر عمو پسرعمو دختر عمه پسرعمه * .....ها !
اول میایم تو فیس بوکfacebook کل فامیل رو ادد add میکنیم
بعدش هم فن fan ماجراهای تن تن tin tin میشیم
بعد هممون application مولانا رو به صفحه اضافه میکنیم و تمام.
* سمت پدری کمی شامل استثنا میشوند.
اول مطلب زیر را به عنوان مقدمه بخوانید.
غروب 27 اسفند بود٬ تهران. رفته بودم بستهای از قطار بگیرم٬ از میدان راه آهن باید میرفتم فرودگاه٬ باید نیم ساعته میرسیدم. اگر نه طبق معمول از پروازم جا میماندم. پلیس راهنمایی و رانندگی را دیدم که آن گوشه ایستاده تلاش بیخود میکند برای کم کردن ترافیک. رفتم پای مرسدس بنزشان٬ گفتم سلام آقای پلیس من را میرسانید فرودگاه؟ اگر آژیرتان و چراغتان را روشن کنید ممکن است برسم. فکر کردم یک طرف معابد بنارس٬ یک طرف در بدترین حالت لحن بد پلیس. میارزید به امتحاناش. به هم نگاهی کردند٬ بزرگترش گفت مگر چند بار در طول دوران خدمتمان یکی ممکن است ازت بخواهد با آژیر برسانیاش فرودگاه سوار شو. توی مسیر هم هی ازشان میخواستم که با بلنگویشان اتومبیلها را صدا کنند که بروند کنار: اون ور اون پاتروله٬ این تاکسی نارنجیه...٬
و اما داستان ما...
یادم میاد یکی از روزهای خسته دانشگاه بود با دو تا از دوستان سوار بر یک عدد رنو نوک مدادی داشتیم برمیگشتیم خونه . از شدت خستگی همه در سکوت بودیم حتی دستگاه پخش ماشین هم روشن نبود - اینی که میگم دلیل داره -چون ما صدای نوار رو تا خود خدا زیاد میکردیم بعد هوار هوار باهم حرف میزدیم به محض اینکه خاموش میکردیم همه ساکت هیشکی هیچ حرفی برای زدن نداشت . دلیل دوم هم اینکه عموما وقتی نوار پخش میشد ما باید از زبان ایما اشاره که از اطراف و اکناف میرسید به وضعیت خودمون پی میبردیم مثلا مشت دست باز و بسته میشود از ماشین سمت راستی یعنی فلاشرتون روشن مونده علامت عین شلیک تفنگ از سمت ماشین سمت چپی یعنی در باک بازه. و شده بود که ما با هشدار پلیس وقعی ننهاده بودیم و آقای پلیس عجالتا پشت چراغ قرمز به شیشه کوبیده بود که ای بابا چرا نمیزنید کنار!؟
دردسرتان ندهم در یکی از همین روزهای خسته دانشگاهی یک عدد رنو نوک مدادی در اتوبان همت به مثابه جوجه ای در میان مرغزار از چپ به راست و از راست به چپ لایی میکشید . چنانچه همگان مستحضرید طبق قوانین آقای مورفی اصولا اون لاینی که شما هستید کندترین لاین موجود است بنابراین به روش خزندگی ادامه دادیم تا اینکه چشمتان روز بد نبیند . فکر کردم چه شده اینجا کجا دیسکو کجا چه نورباران شدیم دیدیم وسط اون ترافیک و این همه جمعیت آقای پلیس زوم کرده و پشت سر ما بلندگو به دست اعلام میکند :
"راننده رنو !
برای حرکت به سمت چپ راهنمای سمت چپ و برای حرکت به سمت راست راهنمای سمت راست را بزنید."
روزی روزگاری یک دختری رفت.
دختر رفت و به ساعت رفتنش جلسات متعدد خانوادگی برگزار شده خاله آمد عمه رفت دایی آمد عمو رفت همه وکیل مدافعانی بودند بر علیه دختر ، آمدند رفتند و دلداری دادند و گفتند :"خلایق هر چه لایق" ... قدر ندونست این پسر رو... از سرش هم زیاد بود، همه چی تموم از نظر ظاهر و باطن و چپ و جیب و برو و بیا . بعد به همینجا ختم نشد گفتن : همه اش نقشه بوده .
هر چی فکر میکنم نمیفهمم چطور میشود یکی، مدت های مدید از یک رابطه عاطفی احساسی به شکل نقشه و خط و مشی مسیر بعدی استفاده کند ؟ چرا من باورم نمیشود ؟ چطور ممکن است خودت را وجودت را حس و احساس متقابل بین آدم ها را بگردانی و ببری سمت و سویی که نمیشناسی.
امکانش هنوز برایم متصور نیست. یعنی از قلب آدم ها به صورت پل عبور رد شوی . نمیگویی این سیل اشک که طغیان کند پل را که میشکند که هیچ شهر را هم آب می برد؟
چرا هیچ کس نگفت آمد ماند خندید و نتوانست که بماند ...رفت.
چرا من نمیتوانم باور کنم که کسی ما را به شکل معبر ببیند.
۱۰-۱۱ ساله بودم و کتاب متون ادب فارسی داداش رو برداشته بودم از رو زمین- که با حرص نگاهش میکرد و میگفت این آخه چه ربطی به مهندسی مکانیک داره - و داشتم با نایلون جلدش میکردم.
بعد شروع کردم طول و عرض خانه را پیمودن و بیت را حفظ کردن !
وقتی به شیشه پاسیو میرسیدم به یکی از گلدون ها نگاه میکردم و میگفتم :
خور و خواب و خشم و شهوت شغب است و جهل و ظلمت
حیوان خبر ندارند ز جهان آدمیت ...
که مادر از یک جایی بلند میگفت حَ یَ وان ! حَیَوان
ومن میپرسیدم شغب یعنی چی ؟
راه میرفتم و بلند بلند میخواندم:
راه دهید یار را آن مه ده چار را
کز رخ نور بخش او نور نثار میرسد
چاک شدست آسمان غلغله یست در جهان
عنبر و مشک میدمد سنجق یار میرسد.
رونق باغ میرسد چشم و چراغ میرسد
غم به کناره میرود مه به کنار میرسد....
همه را مثل محمود علیقلی تند و تند پشت هم میخوندم .
داداش میگفت چطوری میتونی اینهمه کلمه رو پشت سر هم تو ذهنت ردیف کنی .
بهش میخندیدم میگفتم کتابتو جلد کردم .
خداوند عز وجل را حمد و سپاس برای نعمت "نسیان"، ودیعه گذاشته شده در وجود حقیر اندک بنده که از یاد می برم به سرعت برق و دل به دریا میسپارم بدون غریق نجات و خفه میشوم به همین سادگی.
خداوند عز وجل را سجده میکنم بابت نعمت "نسیان" که خوب چیزی است نهادینه شده در نهادمان بدون گزاره !! فاعل و فعل و مفعول بدون صفت و ضمیر نه دوم شخص مفرد نه سوم شخص خاص !
خداوند عز وجل را به شکرانه این نعمت "نسیان" نذر باران میکنم از ذکر و تهیت و دعا که ای خدواندی که آفریننده جهانی از اینکه مرا آفریدی به بهانی !چه چهانی ...
جمعه 20 مارس - اول فروردین 1388 خورشیدی
تهران 02.17.30 بعد از ظهر
نیویورک 06:44:30 صبح
لس آنجلس 03:44:30 صبح
لندن 10:44:30 صبح
پاریس 11:44:30 صبح
سیدنی 09:44:30 بعد از ظهر
توکیو 07:44:30 بعد از ظهر.
ونکوور کانادا 03:44:30 صبح
یک چیزهایی هست که باید همون جا در لحظه گفته بشه.
احساس غریبی است ، آدم ها همان آدم ها هستند همان گویش همان رسم زندگی همه همان دوستانی هستند که داشته ای و داشته اند.
در عجبم از این همه احساس از این همه گذشت.
موضوع خیلی پیچیده بود دوستی های عمیق چندین و چند ساله آماج سیل خشم قرار گرفته بود ولی کل طغیان کل تنش به ۲ ساعت نکشید . همه حرف زدند همه دلیل آوردند هیچ کس گوشه ننشست و سکوت نخورد و کینه نیندوخت. امروز وقتی خورشید سرزد همه کنار هم چای نوشیدند و لبخند زدند.
فرق هست حتما در این مرز آبی بین اینور آب و آنور آب !
شاید شوری آب همه چیز را شور میکند ( راستی آیا آب اقیانوس ها شور است؟)
فرق هست حتما..... برای کوچکترین حرکتی فایل اکسل را باز میکنند لیست می نویسند گروه بندی میکنند . هر کس خود را در پروژه - حال هرچقدر هم کوچک- سهیم میداند . همه تشکر میکنند ، اینجا هیچ چیز وظیفه نیست ! حتی محبت.
فرق هست حتما ... دل کوچک ما دور از آشیان خانواده تندتر میزند زودتر میرنجیم ولی آنقدر چهره معصوم و نگاه مهربان هست که نمیگذارندت که بیفتی ! بلندت میکنند.
فرق هست حتما...
آیا کسی مزه کرده؟ آیا آب اقیانوس شور است؟؟
گفتُمش بیا ماه پیشانو پیمون ببندیم
جون جونوم آی جون جونوم
گفت باشه ولی قول بده که دایم بخندی
جون جونوم آی جون جونوم
گفتُمش دروغ میگی ماه پیشانو تو مستی
گفت که باور کن با تو می مونم تا تو هستی
گفتمش فدای غمزه گِردُم دل خوشم که تو رِ نومزِه کِردُم
پیش پات میشینم دو زانو آخ
ماه پیشانو جان
ماه پیشانو جان
تور کانادا دریا دادور خواننده آهنگ های فولکوریک

ونکوور ۱۴ مارچ سالن chan centre
تعداد معدودی بلیط تخفیف دار هم دست ما هست اگر مایل هستید با ای -میل من تماس بگیرید و بلیط ۲۰ دلاری تهیه کنید.
در ادامه مکاشفات روزنامه اطلاعات سال ۱۳۶۱ نگاهی بندازید به نرخ ارز .
پ.ن :دلار آمریکا هم نبود سر علم!!!
این از اون پوزیشین های عکسی است که من همیشه دوست داشتم برای عروسی اتفاق بیفتد.
بعضی تصویرها گاهی مدت های مدیدی پس زمینه فکر را اشغال میکند از زمان های خیلی پیش ، گاهی حتی وقتی خیلی کوچکتر هستی آدمش را هم برای خودت تصویر میکنی ، فامیلی همسایه ای یا دوست خانوادگی ، رویای خیلی از دختر کوچولوها لباس و گل دست است حتی بی آنکه شریکی برای خود متصور باشند .
یکی از تصورات ذهنی من این بود !
فکر کنید نیشم تا بناگوش باز بود وقتی از این صحنه دزدکی عکس گرفتم.
این کتاب را بخوانید . ابتدا آن را بخوانید و بازهم بخوانید .سپس برای بار سوم بخوانید و تمرین های آن را انجام دهید.آیا جرات این کار را دارید؟ البته اگر نمیخواهید زندگی تان دگرگون شود، نه این کتاب را بخوانید و نه تمرین هایش را انجام دهید، بلکه هم اکنون کتاب را ببندید و در بالای کمد یا طبقه بالای کتابخانه - جایی که دستتان به آن نرسد- بگذارید، یا آن را به دوستی بدهید،زیرا تقریبا غیر ممکن است که این کتاب را درک کنید و دگرگونی ژرفی در زندگی احساس ننمایید!
پ.ن: اونهایی که خوندنش از عجیب بودنش گفتن بعضی ها نتونستن تمومش کنن شما بودین میخوندینش....؟!
پ.ن۲:سمن خوبم ، ئه سرین گلم مرسی دوستای عزیز بسته تون رسید .
به دست هاي او نگاه ميکنم
که ميتواند از زمين
هزار ريشه گياه هرزه را برآورد
و ميتواند از فضا
هزارها ستاره را به زير پر درآورد
به دست هاي خود نگاه ميکنم
که از سپيده تا غروب
هزار کاغذ سپيده را سياه ميکند
هزار لحظه عزيز را تباه ميکند
مرا فريب ميدهد
ترا فريب ميدهد
گناه ميکند
چرا سپيد را سياه ميکند
چرا گناه ميکند
(فریدون مشیری)