تبليغاتX
پونه





چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387
 

دستشو دراز کرد و شانه کوچک سفید را به من داد تا بگیرم ،حرف عزیز جون تو سرم چرخید:"تو خواب از آدم مُرده چیز نگیری" ولی اون که نمرده بود اینجا بود جلو روی خودم مثل همیشه تمیز و مرتب و خوش قواره . شانه را لای موهایم جابه جا کردم تصویرم را دیدم که روی روانی آب موج می خورد.

حرف نمیزد ولی من میشنیدم اشاره کرد و راه افتادم تا پل چوبی کوتاه و کوچک روی رودخانه .عزیز جون گفته بود:" بعضی هاشون سم دارند اونا جن هستند دیدی فوری بسم الله بگو " سم نداشت جوراب هم نداشت . صندلهایم رو در آوردم و از پی اون روان شدم. انگشت اشاره اش را روی بینی گذاشت و اشاره کرد هیس!! یعنی هیچی نگو . پاورچین از روی پل گذشتیم آنطرف تر روی یک گل پروانه ای خوابیده بود و من چشم های بسته پروانه را دیدم.

اگر از مرده در خواب شانه عاجی بگیرم زود میمیرم ولی به مردنش می ارزد همین یک بار دیدن چشم های پروانه همین با تو بودنش حتی .

گفتم میدانی چقدر آدم دلتنگت هستند ؟چقدر آدم دلشان میخواست جای من بودند؟

بغلم میکند .آدمیزاد چه فکرها که به سرش نمیزند!

عزیز جون اگر بداند دست به کار خیرات میشود.

خدا به دور از مرده چیز گرفته ای بغلت کرده باغ گل رفته ای . حتمن اسپندان ذغالی را آتش میکند . زیر لب ذکر میگوید و سرش را بالا میکند و به اطراف و اکناف فوت میکند فوتش را از روی سر شانه راستم که رد میکند میگوید این فکستنی های روی چراغ گاز اثر ندارد باید دانه های اسپند  روی سرخی ذغال بترکد. بلکه دردانه عزیز جون از تبعات خواب مرده برهد.

پناه...

پناه...

پناه ...

یعنی بیدار میشوم؟!

+ نوشته شده در 4:20 توسط .




یکشنبه نوزدهم خرداد 1387
اسمشو بگذار عم قزی
 

واقعا شما اسمشو چی میگذارین؟!

چند روز پیش یک آقایی برای سمن کامنت گذاشته که :

علی
۱٠:۳٢ ‎ب.ظ
 - 
پنجشنبه، ۱٦ خرداد ۱۳۸٧
amir (moj)emrooz asri too jadeye ghom tehran tasadof karde va halesh kheili bade. too koma rafte va kheiliiiiiiiiiiiiiii sakht majroohe. khanomesh ham hamintor. barashoon doia konid
 
 
بعد این امیر آقای مجروح مصدوم فرضی خودش با قلم خودش نوشته که بابا ما خوبیم سالمیم چیزیمون هم نشده.
این از این .
یکی هم بر میداره تو روزنامه خراسان برای دو نفر حی و حاضر آگهی تسلیت میده . بعد اون دو تا  آگهی تکذبیه و ما زنده هستیم چاپ میکنند.
 
یاد دبیرستان افتادم که یک آقا پسری بود که به هر کاری شما فکرشو کنین دست میزد که توجه یک دختری رو جلب کنه از take off زدن جلو در مدرسه بگیر تا با اسپری اسم دختره رو روی لباسش بنویسه یا حتی دعوای الکی راه بندازه با پسرها که این دختره توجهش جلب بشه .
جالبه که دیگه همه عالم و آدم فهمیده بودن حتی فراش مدرسه.
 ما که سال پایینی بودیم وقتی زنگ میخورد یک کم دم در معطل میکردیم ببینیم آقا باز چه شیرین کاری میخواد از خودش نشون بده!؟
آخرین ورژن شیرین کاریش هم این بود که یک ۲۰-۳۰ تا آگهی تسلیت چاپ کرد با عکس خودش و شرح و تفصیلات  شبانه چسبونده بود دم در مدرسه . کلی از بر و بچه های کلاس ما نشسته بودن زار زار گریه میکردند.
یک هفته هم غیب شدو اثری از آثارش نبود از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون این ورژن آخریه اثر کرد بعد از یک هفته که آفتابی شد دختر مورد نظر که هیچ نصف بچه های کلاس های دیگه هم غش کردن براش

 

+ نوشته شده در 4:4 توسط .




جمعه هفدهم خرداد 1387
چراغها برای رسیدن به خدا سبز است
Image and video hosting by TinyPic

( نورث ونکوور )

پ.ن: گردش به چپ ممنوع می باشد.

+ نوشته شده در 8:30 توسط .




سه شنبه چهاردهم خرداد 1387
مشاعره
 

یک کم حال و هوا عوض کنیم!

اهالی وبلاگستان همه حاضرید  برای مشاعره؟!!

خب شروع میکنم :

در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم

عاشق نمیشوی که ببینی چه میکشم؟!

(شهریار)

میم بده!

+ نوشته شده در 22:47 توسط .




شنبه یازدهم خرداد 1387
ما و خانواده ما
چرا کودکانی که در یک خانواده پرورش می‌یابند، حتی اگر تجربه‌های یکسانی هم داشته باشند، با یکدیگر متفاوت‌اند؟ نکته مهم این است که آنان تجربه‌های یکسانی نداشته ، بلکه در معرض تجربه‌های اجتماعی از برخی جهات مشابه و از برخی جهات نامشابه قرار گرفته‌اند. تجربه هرکس بی‌همتاست. بدین معنا که هیچ کس دیگر بطور کامل ، نظیر آن تجربه را ندارد. یادداشت دقیق تجربه‌های روزانه کودکان یک خانواده می‌تواند گوناگونی تجربه‌های آنان را به خوبی آشکار سازد. هر کودک اولاً ، وراثت زیستی بی‌همتایی دارد که کسی دیگر عینا نظیر آن را ندارد، ثانیاً ، از مجموعه بی‌همتای تجربه‌های زندگی برخوردار است که باز ، کسی دیگر ، عینا از آن برخوردار نیست.

در سنین جوانی فرد ناگزیر از تصمیم گیری است باید هر لحظه تصمیماتی بگیرد که در سرنوشت و سرشت او تاثیر گذار است در این میان عدم اعتماد به نفس و اضطراب از عوامل بازدارنده میباشند

اضطراب بر روی بسیاری از فرایندهای ذهنی انسان تاثیر مخرب دارد. شاید معروفترین تاثیر اضطراب ، روی حافظه باشد. زمانی که دانش آموز احساس می‌کند در پاسخ سوالی که آشنایی کاملی با آن دارد، حافظه‌اش از کار می‌افتد، سرش خالی می‌شود و احساس می‌کند هیچ مطلبی به ذهنش نمی‌رسد. همین اتفاق در فرایند تصمیم گیری اتفاق می‌افتد.

اولا اضطراب مانع از آن می‌شود که فرد بتواند از اندوخته‌های ذهنی خود ، از تجارب و اطلاعات خود در فرایند تصمیم گیری استفاده کند، چون هیچ مطلب و تجربه‌ای که برای او یاری کننده باشد، به ذهنش نمی‌رسد و آنچه به ذهنش می‌رسد، بسیار دست و پا شکسته و فاقد سودمندی لازم است. از سوی دیگر اضطراب نگرانی فرد را از احتمال شکست افزایش می‌دهد، قدرت ریسک پذیری او را کاهش می‌دهد و اجازه نمی‌دهد که فرد در کمال آرامش تمام جوانب را مورد بررسی قرار دهد. از این رو فرد مضطرب یا خیلی عجولانه تصمیم می‌گیرد و یا به قدری تصمیم گیری را طولانی می‌کند تا فرصتهای طلایی را از دست می‌دهد.

+ نوشته شده در 11:59 توسط .




چهارشنبه هشتم خرداد 1387
خود خود یا خود دیگر؟

 

 

شايد نمايش غم انگيزی که در همه اعصار ، تکرار شده است ، نمايشی باشد که در آن ، افرادی که از «خود بودن» و «زندگی خود را داشتن» چشم میپوشند تا عشق و محبت دريافت کنند و در نهايت تنها به اين نتيجه ميرسند که پيامد نهايی قربانی کردن خود ، ناتوانی در برقراری ارتباط سالم و رضايت بخشی است که به دنبال آن بوده اند.

با گذشت زمان ، محبت فرد سلطه پذير نسبت به ديگران کاهش ميابد . اين امر تا حدی نتيجه آن است که چنين فردی ، بخش اعظم خشم خود را در درونش سرکوب ميکند و در نتيجه مقدار زيادی از محبت او نيز به طور خود کار، همراه با خشم فروخورده اش سرکوب ميشود.

افرادی که دچاراحساس خودداری شديد هستند، ممکن است به وسواس عملی ، بدبينی،‌ناتوانی جنسی، سرد مزاجی و حتی تمايل به خود کشی مبتلا شوند.

سلطه پذيری ، در اغلب موارد راه خوبی برای جلب موافقت ديگران است. افراد سلطه پذير ، اغلب به خاطر از خود گذشتگی ، جوانمردی ، باقی گذاشتن پلی برای بازگشت و مواردی از اين قبيل ستايش و تحسين ميشوند....

+ نوشته شده در 8:22 توسط .




چهارشنبه هشتم خرداد 1387
 نوبل!

جایزه

ناسا

انسان،انسان،انسان

 

فیروز نادری *

+ نوشته شده در 7:55 توسط .




سه شنبه هفتم خرداد 1387
 

خالد حسینی با نگاهی مردانه "بادبادک باز" را نوشت با نگاهی که ما زن ها ریزه کاریهایش را متوجه نمیشویم و شما مرد ها با صدای بلند خنده سر میدهید . زیر زیرکی  چشمهایتان برق میزند و در پس آن همه رفاقت صلابتی مردانه نهفته است.

خالد حسینی حالا ادای دین میکند به جامعه نسوان و "هزار خورشید تابان" را از هزار توی پیچ در پیچ زوایای روح  زن به رشته تحریر در می آورد و چنان از مریم مینویسد که همه تن مریم میشوی و چنان از لیلا میگوید که از حال میروی وقتی خبر طارق را میآورند. و قلبت به تپش می افتد وقتی طارق بعد از ده سال در چارچوب در حی و حاضر میشود. مستاصل میشوی که به عزیزه چه میگوید؟! انگار ضرب دستان مریم را باور داری که فرود میآید تا عزیزه بار دیگر عزیز شود .

 

پ.ن: وگرنه بر درخت تر کسی تبر نمیزند.

+ نوشته شده در 4:20 توسط .




شنبه چهارم خرداد 1387
کمتر از ذره نئی پست مشو مهر بورز
 

دخترک ۵-۶ ساله که بود اگر همه مسیر یک ساعته از خانه مادربزرگ را هم میخوابید سر کوچه بیدار میشد ولی به عشق اینکه دو دست قوی بلندش میکند تا نازکی خوابش نشکند خود را به خواب میزد . وقتی در تخت آرام میگرفت و پتو را که میکشیدند بوسه ای به گونه پدر میداد و شب به خیری که خواب شیرینی را تا صبح تضمین میکرد . گهگاه چشم ها را نیم بسته نیمه باز به آیینه وسط میدوخت و به صحبتی که در باره او رد و بدل میشد گوش میداد و لبخند کوچکی میزد : "وروجک بیداره ها خودشو زده به خواب"

دختر بیدار بود و گوش میداد، سکوت بود و شب ،صدایی آهسته در گوشش شعر میخواند دستی به آرامی طره موهایش را پس میزد ، و دختر لبخند به لب، خود را به خواب میزد.

+ نوشته شده در 2:33 توسط .




جمعه سوم خرداد 1387

نجوا- سعدی- خواب- آرزو.

+ نوشته شده در 9:22 توسط .