تبليغاتX
پونه





جمعه هشتم آبان 1388
من کجام؟ اینجا کجاست؟
 

و اما تکنولوژی !

به مثابه آب است برای حیات .

فکر کنید اگر نیاز نبود اگر چرخ اختراع نمیشد یا اگر آتش بوجود نمیآمد نه اصلا فکر نکنید، نگاه کنید دور و اطراف خودتان ببینید همین کیبورد همین ماوس همین صفحه های نوشته همین ها که آدم ها را نزدیک به هم کرده همین که فاصله های را کوتاه کرده و نامردی است اگر خدا بیامرزی نثار جمیع رفتگان مخترعین و مکتشفینش نشود.

یک وقتی آدم چشمش ضعیف است عینک میگیرد یک وقتی گوشش سنگین است سمعک میگیرد پای رفتن ندارد عصا میگیرد دل ماندن ندارد  دلبند میگیرد.

آدم بالاخره همیشه که همه چیزش خوب نیست بعضی چیزهایش هم ضعیف است .قرص و دوا هم دارد . نگاه کنید به سیل ای میل های تبلیغاتی که می آید !! اینها از ضعف آدم ها برای ساختن ابزار استفاده میکنند . پولش رو هم میگیرند نوش جانشان.

یعنی صحبت امروز و دیروز نیست که وقتی عین سه ماه تابستان کار آموزی بخش GIS سازمان زمین شناسی توی میدان آزادی دور خودت میگشتی و جهت رو پیدا نمیکردی ! وقتی شونصد بار میرسیدی سر جای اولت و میدیدی ای داد بیداد الان که دیر میشه من باز همین جا رسیدم که دستفروش ها ساندویچ تخم مرغ پخته میفروشند .

خب اینها جرقه هایی بود از اینکه این چشم ضعیف است ؟ این نگاه عینک لازم دارد !

هلاک وقتی بودم که برای مسابقات میرفتیم ورزشگاه های مختلف و میگفتند از در جنوبی!!! وارد شوید.خب بمیرید الهی ! نمیشود میگفتین از در خیابان بوستان وارد شوید؟!

توی ترافیک چپ اندر قیچی تهران برای اینکه دیر به کلاس نرسم رادیو پیام روشن میکردم و اونوقت بود که  خانوم محترم رادیو پیام با اون صدای خوشگلش میگفت مسیر شرق به غرب فلان جا به علت تصادف بار ترافیک سنگینی دارد ! و من نوار رو هل میدادم تو پخش ماشین که بابا بیخیال رادیو پیام.

آقا من شمال جنوبم ضعیف است شرق و غربم بیهوش شده است عین گربه که سیبلیش را قیچی کرده باشند تعادل و توازن ندارم وقتی ولم میکنید روی هره پشت بام ! میافتم و میمانم روی دستتان ها.

حالا عینک و سمعک پیشکش !

دلایلم کافی نبود برای یک فقره جی پی اس ناقابل ؟!

به خدا خرجش از این همه سال فحش و فضاحت که بار باعثان و بانیان میکنم کمتر است.

 

+ نوشته شده در 20:13 توسط .




شنبه دوم آبان 1388
شعری از غاده السمان

 


اگر به خانه‌ی من آمدی
برایم مداد بیاور مداد سیاه
می‌خواهم روی چهره‌ام خط بکشم
تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم
یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!
یک مداد پاک کن بده برای محو لب‌ها
نمی‌خواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند!
یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه درآورم
شخم بزنم وجودم را ... بدون این‌ها راحت‌تر به بهشت می‌روم گویا!
یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد
و بی‌واسطه روسری کمی بیاندیشم!
نخ و سوزن هم بده، برای زبانم
می‌خواهم ... بدوزمش به سق
... اینگونه فریادم بی صداتر است!
قیچی یادت نرود،
می‌خواهم هر روز اندیشه‌ هایم را سانسور کنم!
پودر رختشویی هم لازم دارم
برای شستشوی مغزی!
مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند
تا آرمان‌هایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت.
می‌دانی که؟ باید واقع‌بین بود !
صداخفه ‌کن هم اگر گیر آوردی بگیر!
می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،
برچسب فاحشه می‌زنندم
بغضم را در گلو خفه کنم!
یک کپی از هویتم را هم می‌خواهم
برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد،
فحش و تحقیر تقدیمم می‌کنند،
به یاد بیاورم که کیستم!
ترا به خدا ... اگر جایی دیدی حقی می‌فروختند
برایم بخر ... تا در غذا بریزم
ترجیح می‌دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !
سر آخر اگر پولی برایت ماند
برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،
بیاویزم به گردنم .... و رویش با حروف درشت بنویسم:
من یک انسانم
من هنوز یک انسانم
من هر روز یک انسانم!

 

 

+ نوشته شده در 20:46 توسط .




جمعه یکم آبان 1388
سفید لیمویی
 

نمبدانم چرا همینجوری میپرد وسط ذهنیت آدم یکهو... عین کمربند ایمنی که با  علم به اینکه بسته نمیشود دائم تلاش میکنی که ببندیش!

الان دقیقا این دسته گل رز لیمویی توی دست من چه کار میکند؟ هیچ اصلا فهمیدی دختر جان که استقبال کی قرار است بروی ؟ رز به چه کارت میآمد ؟ اینهمه دسته گل های رنگ به رنگ بنفش و آن قرنفل های صورتی رو ول کردی ....

بعضی چیزها نشست کرده ته ذهن آدم ها. این که در شلوغ ترین چهار راه تابستان لایه های مردم را ورق بزنی و  یک دور در جهت و یک دور خلاف جهت عقربه های ساعت بگردی دور خودت و این مردم که انگار بیکارند وسط این خرماپزان شکل همه آدم های خوب دنیا لباس بپوشند و تو ندانی آخرش که چی؟... - خوشبینانه تر این که اگر فهمیده باشی اول و وسطش که چی؟-

 این که دائم آن رمز عبور لعنتی را تکرار کنی و روی پوشه خاک خورده ای لرزان شوی و آخرش ببندی- فی امان الله - که رابطه مرده نبض گرفتن ندارد.

بسپاریش به رود به همان باد وزان لای علف های بلند به همان موزیک ملایم و آرام به همان شوخی هایی که فقط خودتان بهش میخندیدید به جوک های شبیه فیلم مستند راز بقا !

.........

آگهی بازرگانی: به یک فقره دوست جهت الکی خندیدن به شکاف دیوار تا خود صبح فوری نیازمندیم. آقا از شوخی گذشته یکی یک جوک بگه بخندیم.

 

+ نوشته شده در 8:53 توسط .